تنش از سردی تنهایی خود میلرزد
دلش از تلخی بی مهری ها
لحظه هایی که هم آوای قدمهای زمان
دل ما
کوله بار غم تنهایی خود را میگیرد بر دوش
سوی هر خاطرها بار سفر می بندد
در افق
در دل نور
ای هیمالیا در برویش بگشا
این سفر کرده
پیام آور خوشبختی هاست
و پناهنده آغوش تو ای برف سفید
ای گرم ترین واژه نور
تو عزیزش میدار
آه . ای مادر
پشت این دیوار بلند
که کشیده اند بر من
قسمت من است
تنهایی
آه . ای مادر عزیز
شتاب کرده ام
مرا تنها نگزار در این قفس
بگزار گرمی
دستهایت را احساس کنم
من بودم و
پرنده ای غمگین و
کوه ودوست
زخمی غریب بود
کاش ،
یک قطعه ماه
نزول کند از آسمان
بر خواب های من
که این برادر زخمی
چشم هایش را
تابوت کوچک این جهان
تعبیر میکند
می ماند و
پرنده ای غمگین و
کوه و ابر
مسیح
با زخمهای بدیهی
می چرخد و صلیب میشود
رعد می ماند و مرد.....